امروزوقتی خیلی جدی آرشا رو صدا زدم و دوستم بهم گفت من ترسیدم و
جا خوردم چه خشن ...،پر کشیدم به دو سال و پنج ماه پیش که بعد اون شرایط
سخت بارداری آرشا رو خدا به ما داد.برای معاینات اولیه تولد آرشا، آقای همسر به
اتفاق مامانم ،آرشا رو به مرکز درمانی بهداشت بردن...وقتی برگشتن زیاد سرحال
نبودن اما چیزی بروی خودشون نیوردن فقط گفتن باید ده روز دیگه آرشا رو
به شنوایی سنجی ببریم چون به روش سزارین دنیا اومده باید مورد آزمایش دقیق
تری قرار بگیره.....اونا فقط واس اینکه من ناراحت نشم اینو گفتن در صورتی که
گوش های بچه به هیچ صدایی واکنش نمیداد...ده روزی از این ماجرا گذشت قرا
ر شد آرشا رو به یک مرکز خصوصی ببریم تا به خیال خودمون به خاطر خصوصی
بودنش تجهیزات کاملی داره و اینکه یک کارشناس ارشد اونو ببینه....هیچ وقت اون
روزو یادم نمیره همین الان که دارم این نوشته ها رو تایپ میکنم اشک تو چشام جمع
شده.....وقتی وارد اتاق شدیم آقای کارشناس دستگاه رو به گوش بچه وصل کرد....
رنگ از روی کارشناس رفته بود.به اقای همسر گفت نسبت به صدای زنگ در واکنش
نشون میده یا نه ...جوابی نداشتیم که بدیم چون آنقدر مراعات میکردیم ....،رو به من
کرد و گفت بچه دختره یا پسر ....گفتم پسر...با خودم گفتم مگه فرقی میکنه....که
یک دفعه شروع کرد با دو دست بهم کوبیدن....آرشای من خواب بود....تکون نخورد از
شدت اون صداها .....خدا.....اون لحظه فقط خودمو کنترل کردم....نزدیک بود ولو شم
زمین فقط رو به ما کرد با تاثر گفت 20 روز دیگه بیایید.....رو به منشیش کرد
و گفت پول ویزیت شون پس بدید ...طی این 20 روز آب شدم...فقط خودمو کنترل
میکردم من براش لالایی می خوندم....ترانه میخوندم....بنظرم واکنش نشون میداد...رو
به همه میکردم ببینیدآرشا صدای منو میشنوه....بچه ام صدای منو می شنوه.....
همیشه آنقدر مراعات میکردیم که کسی صدای زنگ به صدا در نیاره بعد این ماجرا
وقتی صدای زنگ در به صدا در می آمد ولی آرشا بیدار نمیشد میخواستم بمیرم
ولی این اتفاق نمی افتاد.طی این 20 روز من مردم زنده شدم این بار دیگه به اون
مرکز خصوصی نرفتیم بچه رو بردیم به مرکز بهداشت دولتی شهر ...جرات وارد شدن
به داخل مرکز و نداشتم پاهام جلو نمی رفت اقای همسر که از استرس داخل
نیومد...مامان آرشا رو بغل کرد وداخل برد منم آروم آروم دنبالش
رفتم....خانم کارشناس خیلی خوش رو بود چشامون بهش بود وقتی برگه مخصوص
و پر کرد گفتیم چی شد....گفت هیچی گوشاش سالم سالمه.....من که گریه ام
گرفته بود....مامان ماجرا رو تو ضیح داد...گفت همه این اتفاق ها به خاطر سزارین و
پرشدن گوش بچه از مایع وعدم خارج نشدن اونه، شما رو دفعه قبل زود ارجاع داده
بودن ....حداقل باید سه هفته ایی میگذشت............شکر خدا رو به جا
آوردم.....کلی همه واسمون نذر ونیاز کرده بودن....هر وقت از جلوی مجتمع میگذرم
حس بدی بهم دست میده....که چرا تو اون شرایط ا ون اقا بجای صحبت کردن و آروم
کردن ما دستور پس دادن ویزیتو داده بود....این رو نوشتم که اگه یک روزی، بزرگ
شدی آمدی اینجا رو خوندی بدونی......تو عزیزترین کس زندگی منی.....اگه بد
اخلاقی میکنم...همش از خستگی منه....وگرنه من عاشق تو هم ....
اینو می دونم تو رو فقط خدا، تو اون شرایط سخت به ما داد
آرشا عزیزم تو بهترین هدیه خدایی
دوست دارم عزیز مادر










