![]() |
![]() |
|
| تو که نوشم نئی نیشم چرایی نمک پاش دلم ریشم چرایی |
|
سلام
23 فروردین اولین سالگرد ازدواج من با اقای همسر بود .زیباترین هدیه ایی که
خدا به من داده بود و به عنوان هدیه تقدیم آقای همسر کردم واونم قرار آمدن
یک فرشته کوچیک آسمانی به زندگیمون. خوشحالی آقای همسر قابل وصف
نبود.وقتی صدای قلب کوچولومو شنیدم بغض خاصی گلمو گرفت.خدایا می دونم
قدم این کوچولو سرشار از برکت برای زندگیم پس برام سلامت نگهش دار
التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 16:10 توسط دختر مشرقی |
|
|
یك پسر كوچك از مادرش پرسید:چرا گریه میكنی؟ مادرش به او گفت : زیرا من یك زن هستم.پسر بچه گفت : من نمی فهمم.مادرش او را در آغوش گرفت و گفت:تو هیچ گاه نخواهی فهمید! بعدها پسر كوچك از پدرش پرسید:چرا مادر بی دلیل گریه میكند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید:تمام زنها برای هیچ گریه میكنند. پسر كوچك بزرگ شدو به یك مرد تبدیل گشت. ولی هنوز نمی دانست كه چرا زنها بی دلیل گریه میكنند. بلاخره سوالش را برای خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را میداند.او از خدا پرسید:خدایا چرا زنها به آسانی گریه می كنند؟ خدا گفت زمانی كه زن را آفریدم میخواستم كه او موجود بخصوصی باشد . بنابراین شانه های او را آنقدرقوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بكشد و همچنین شانه هایش آنقدر نرم باشد كه به بقیه آرامش دهد.من به او یك نیروی درونی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد و وقتی آنها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آنها را نیز داشته باشد.به او توانایی دادم كه در جایی كه همه از جلو رفتن نا امید شده انداو تسلیم نشود و همچنان پیش برود پی نوشت : سلام شاید قدیمی باشه ولی بازم قشنگه...التماس دعا ...سال نو شما هم پر برکت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:39 توسط دختر مشرقی |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 20:28 توسط دختر مشرقی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:20 توسط دختر مشرقی |
|
|
من می ترسم
همین ترس باعث شده که نتونم به جلو قدم بردارم لعنت بر................ نمی دونم باید از احساسم پیروی کنم یا منطق بد باتلاقی من کماکان در حال دست و پا زدن احساس جدیدی دارم ولی من می ترسم التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:22 توسط دختر مشرقی |
|
|
امروز لاکپشت مو بردم آزاد کردم
یک ندای درونی بود ، ترسیدم سریع در تراس و باز کردم چشماش بسته بود
چند بار تکونش دادم واکنشی نشون نداد یک لحظه ترسیدم دوست نداشتم مرگش و
ببینم برگ کاهو رو جلوش انداختم و .
برگشتم بوی کاهو مستش کرده بود خیلی سر حال سرش و از لاکش بیرو ن
انداخته بود .....
داره ....و از آزادیش خوشحال.............به این فکر می کنم این که لاکپشت بود دل
از دست دادنش و نداشتم .
حس خوبی دارم.ایشالله که آزادیش واس منم خوش یومن باشه .
*پی نوشت امروز جمله قشنگی و در مجله موفقیت خوندم:
"هیچ اتفاقی،اتفاقی نیست"
التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 19:33 توسط دختر مشرقی |
|
|
عشق دختر،قصاب را ازخودبیخود کرده بود نزد دختر رفت وخواست به اونزدیک شود می ترسم !
زمان را دیده و درخواست کمک کرد. پیامبر گفت : بیا از خدا بخواهیم ابری بفرستدتا در سایه آن راه برویم و به آبادی برسیم . قصاب گفت : من که کار خیری نکرده ام تا دعایم قبول شود . پیامبر گفت : من دعا می کنم و تو آمین بگو . پس از دعا ناگاه ابری آمد و بر سر آنها سایه افکند و چون به نقطه جدایی رسیدند ، قصاب از پیامبر خدا حافظی کرد که به خانه خود برود ابر هم بالای سر او رفت . پیامبر خدا نزد قصاب بازگشت و به او گفت : ابر بالای سر تو آمد ، بگو چه عملی انجام داده ای ؟ قصاب جریان را بازگو نمود و .... منزلتی دارد که برای احدی از مردم چنان منزلتی وجود ندارد "
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 23:31 توسط دختر مشرقی |
|
|
* یک بار دیگه...فقط یکبار دیگه مونده برای ادا پیش از نذرم ....ولی اینگار هر دفعه مشکلی پیش می آد نکنه خودم باعثشم.......اوایل شاید...می ترسیدم ....ترس از این که این یک بارهم بیاد و ولی هیچ چیزی تغییر نکنه.........
*میگه خدا بند ههایی و که دوست داره سختی می ده ....من که بنده خوبش نیستم پس چرا.......؟
* دلم برای خیلی چیزا تنگه که دیگه بدست نمی ایند. خدا جون دلم برای خودتم تنگ چرا حس می کنم تو هم از من دوری میشی نکنه این منم که ازت دور میشم!
* رو دیوار اتاقش کلی جمله بچشم می خوره:
1)خدا به هیچ بنده ایی نه نمی گوید.
2)لطفا ضعیف نباشید.
3)شما خیلی خوش شانس وخوشبخت هستید.
نمی دونم چرا تو سلول های مغزی من فرو نمی رند.
* وقتی از ماجرای کلاس تعریف کرد:معلم سوال کرد شمال کشورچه اب وهوایی داره سرد وخشک معتدل گرم وسرد جواب داد: گرم و سرد تابستون یادته چقدر گرم بود پارسال زمستون یادت نیست چقدر سرد بود گاز نداشتیم......
* وقتی به اوج پاکیش پی بردم که....مامانش تلفن زدودو سه دقیقه هم با مادرش صحبت ن کرد:مامان منم نمی تونم زیاد حرف بزنم آخه الان تلویزیون گفته با تلفن همراه زیاد صحبت کنید مشکل مغزی براتون پیش می اد ،خداحاقظ (گرچه با تلفن بی سیم حرف می زد)
* اگه بدونی چقدر تشنه ام............!!!!!!
*اگه راهکارای آرامش وبلدی به منم یاد بده خواهش می کنم.
التماس دعا.....شاد باشید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 23:44 توسط دختر مشرقی |
|
|
خدا جونم سلام.........................................................................................................
.............................................................................................................................. .............................................................................................................................. ............................................................................................................................. .............................................................................................................................. ............................................................................................................................. .............................................................................................................................. ................................................................................................................................ ................................................................................................................................ ................................................................................................................................ ................................................................................................................................ دوست دارم خدا پی نوشت : صاحب اصلی نامه خودش می تونه این نقطه ها رو بخونه . می دونم اینجا کم نیست از دلهای پاک ُ ازش بخواید جواب منو بده . التماس دعا ............ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11:38 توسط دختر مشرقی |
|
|
سه هفته پیش مهمانی داشتیم یکی از دوستان امد کنارموگفت:چشاتو ببند وفقط گوش کن،
ببینم می تونی تشخیص بدی صدا چیه؟چشام و بستم صدا برام آشنا بود یاد آور دوران کودکی
من بود آهنگ تیتراژ اگه اشتباه نکنم اسم کارتونش بچه های کوهستان بود(آنت،لوسین،دنی)
آه خدای من یک قسمت ازآهنگ سنتور نواخته شده بود نمی دونم چرا تا به حال متوجه نشده
بود.دوستم گفت:می دونی سازنده این اهنگ کیه؟ گفتم نه.......گفت : این آهنگ مجید انتظامی
ساخته ،موقعی که در فرانسه دانشجو بوده ، از همه مهمتر اینه که از یک ساز اصیل ایرانی
دراین آهنگ استفاده کرده.......
محض اطلاع اون دسته ازدوستانی که مثل من نمی دونستند...شاد وموفق باشید....مثل همیشه التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:45 توسط دختر مشرقی |
|
|
رویاهای شرقی به جا مانده آدرس الکترونیکی دخترمشرقی رویا های شرقی به صندوق سپرده شده |
| درباره وبلاگ |
شخصی گفت:می خواهم خدا را ببینم .به او گفتم اگر به تو خدا را نشان بدهم ،لجاجت نمیکنی؟گفت :نه.گفتم به قانون"عمل وعکس العمل "توجه کن،قطعادر پشت پرده خبری
است که وقتی نواختی خواهند نواخت. *مرحوم استاد علامه محمد تقی جعفری سلام ،دوستان مهربان ، به سرای دختر مشرقی خوش آمدید. بروز رسانی های وسط هفته وبلاگ رویا شرقی شامل مناجات و ترانه یا قطعات ادبی می باشد. وفقط مطالب بروز شده روز جمعه فقط مد نظر برای نظر خواهی می باشد به همین علت است که نظرات وسط هفته غیر فعال می باشد.عطر گل یاس بدرقه را ه شما مهربان دوستان .........التماس دعا |
|
RSS
|