تبليغاتX
رویا شرقی

رویا شرقی

تو که نوشم نئی نیشم چرایی نمک پاش دلم ریشم چرایی

مادر

 

آرشا : ماما جون خسته شدم (دستاش و میده بالا یعنی بغلش کنم)

من: راه بیا گلم کمرمامان درد میکنه ، خسته میشما

آرشا: نه، ماما که خسته نمیشه

به مقصد رسیدیم

آرشا ماما خسته شدی

من: (بوسیدمش )بخاطر تو من هیچ وقت خسته نمیشم

آرشا: با حالت شادی بالا و پایین می رفت

مرتب میگفت: ماما که خسته نمیشه

ماما که خسته نمیشه

خدایا به همه مادرها تن سالم بده که همیشه برای بچه ههاشون مظهر قدرت رو جلوه کنند

 

من در این بستر

بی خوابی راز

نقش رویایی رخسار تو میجویم

باز

با همه چشم

تو را می جویم
با همه شوق

تو را میخوانم
زیر لب باز تو را
میخوانم دایم اهسته به نام
ای زیباترین لبخند هستی روزت مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:32  توسط دختر مشرقی 

 

نمیدونم این قلب چش شده

عامیانه بگم باز چه مرگش

شایدم میدونم

خود سانسوری تا این حد

حتی باخودتم

دلم برای خودمم واس ظلمی که دارم بهت میکنم ای قلبم میسوزه

اون دنیا همینم مونده تو هم ازم شاکی بشی

دست خودم نیست

نمیدونم چیکار باید بکنم

تا آرومت کنم

ببخش منو

که همه فصل های تو رو تبدیل به یک فصل کردم

اونم پاییز

هواتو ابری کردم

دست خودم نیست

باید تکونی به خودم بدم

هم واس خاطر تو هم خودم

که در حق جفتمون بد کردم

ای قلبم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:53  توسط دختر مشرقی 

آرشا عشق مادر

 

امروزوقتی خیلی جدی آرشا رو صدا زدم و دوستم بهم گفت من ترسیدم و

جا خوردم چه خشن ...،پر کشیدم به دو سال و پنج ماه پیش که بعد اون شرایط

سخت بارداری آرشا رو خدا به ما داد.برای معاینات اولیه تولد آرشا، آقای همسر به

اتفاق مامانم ،آرشا رو به مرکز درمانی بهداشت بردن...وقتی برگشتن زیاد سرحال

نبودن اما چیزی بروی خودشون نیوردن فقط گفتن باید ده روز دیگه آرشا رو

به شنوایی سنجی  ببریم چون به روش سزارین دنیا اومده باید مورد آزمایش دقیق

 تری قرار بگیره.....اونا فقط واس اینکه من ناراحت نشم اینو گفتن در صورتی که

 گوش های بچه به هیچ صدایی واکنش نمیداد...ده روزی از این ماجرا گذشت قرا

ر شد آرشا رو به یک مرکز خصوصی ببریم تا  به خیال خودمون به خاطر خصوصی

بودنش تجهیزات کاملی داره و اینکه یک کارشناس ارشد اونو ببینه....هیچ وقت اون

 روزو یادم نمیره همین الان که دارم این نوشته ها رو تایپ میکنم اشک تو چشام جمع

شده.....وقتی وارد اتاق شدیم آقای کارشناس دستگاه رو به گوش بچه وصل کرد....

رنگ از روی کارشناس رفته بود.به اقای همسر گفت نسبت به صدای زنگ در واکنش

نشون میده یا نه ...جوابی نداشتیم که بدیم چون آنقدر مراعات میکردیم ....،رو به من

کرد و گفت بچه دختره یا پسر ....گفتم پسر...با خودم گفتم مگه فرقی میکنه....که

یک دفعه شروع کرد با دو دست بهم کوبیدن....آرشای من خواب بود....تکون نخورد از

شدت اون صداها .....خدا.....اون لحظه فقط خودمو کنترل کردم....نزدیک بود ولو شم

زمین فقط رو به ما کرد با تاثر گفت 20 روز دیگه بیایید.....رو به منشیش کرد

و گفت پول ویزیت شون پس بدید ...طی این 20 روز آب شدم...فقط خودمو کنترل

میکردم من براش لالایی می خوندم....ترانه میخوندم....بنظرم واکنش نشون میداد...رو

به همه میکردم ببینیدآرشا صدای منو میشنوه....بچه ام صدای منو می شنوه.....

همیشه آنقدر مراعات میکردیم که کسی صدای زنگ به صدا در نیاره بعد این ماجرا

وقتی صدای زنگ در به صدا در می آمد ولی آرشا بیدار نمیشد  میخواستم بمیرم

 ولی این اتفاق نمی افتاد.طی این 20 روز من مردم زنده شدم این بار دیگه به اون

مرکز خصوصی نرفتیم بچه رو بردیم  به مرکز بهداشت دولتی شهر ...جرات وارد شدن

به داخل مرکز و نداشتم پاهام جلو نمی رفت اقای همسر که از استرس داخل

نیومد...مامان آرشا رو بغل کرد وداخل برد منم آروم آروم  دنبالش

 رفتم....خانم کارشناس خیلی خوش رو بود چشامون  بهش بود وقتی برگه مخصوص

و پر کرد گفتیم چی شد....گفت هیچی گوشاش سالم سالمه.....من که گریه ام

گرفته بود....مامان ماجرا رو تو ضیح داد...گفت همه این اتفاق ها به خاطر سزارین و

پرشدن گوش بچه از مایع  وعدم خارج نشدن اونه، شما رو دفعه قبل زود ارجاع داده

بودن ....حداقل باید  سه هفته ایی میگذشت............شکر خدا رو به جا

 آوردم.....کلی همه واسمون نذر ونیاز کرده بودن....هر وقت از جلوی مجتمع میگذرم

حس بدی بهم دست میده....که چرا تو اون شرایط ا ون اقا بجای صحبت کردن  و آروم

کردن ما دستور پس دادن ویزیتو داده بود....این رو نوشتم که اگه یک روزی، بزرگ

شدی آمدی اینجا رو خوندی بدونی......تو عزیزترین کس زندگی منی.....اگه بد

اخلاقی میکنم...همش از خستگی منه....وگرنه من عاشق تو هم ....

اینو می دونم تو رو فقط خدا، تو اون شرایط سخت به ما داد

آرشا عزیزم تو بهترین هدیه خدایی

دوست دارم عزیز مادر

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:56  توسط دختر مشرقی 

.....................

 

ساعت 9 صبح شاید کمی زودتر روز شنبه 16 اردیبهشت بود

صدای شیون وناله زن جوانی به گوش می رسید که مرتب فریاد میزد

چشام نمی بینه چشام تار شده ، مرتب میگفت خدایا نمیبینم........

چشام تار،بسمت تراس رفتم حس کردم صدا از پارکینگ مجتمع

میاد...تموم تنم لرزید با خودم گفتم چی باعث این نابینایی شده اونم

این موقع صبح ،چرا کسی نمیبره اونو دکتریا بیمارستان.مرتب صدای

زن می اومد که حضرت فاطمه روصدا میزد وبه کمک میطلبید.درهمین

حین صدای زن و شنیدم که میگفت مرتضی بیا منو ببر دکتر چشام تارشده

 نمی بینم صدای مرد میامد که با خونسردی میگفت:

 حالا بیا رو تخت دراز بکش ...

زن میگفت...نمی بخشمت...مرتضی نمی بخشمت بزار حالم خوب شه....

تازه فهمیدم که بله اختلاف بین زن و مرد ،باعث این ماجرا بوده.....

حالا خارج از هر قضاوت که حق با کدومشون بوده،به چه حقی این مرد این

کارو کرده و نمی دونم ولی خوب اینو میدونم که هنوز دو رو برابر ما همچین

حیوونهای انسانهای نماهایی کم نیستند

چه عصبانیتی که باعث بشه ادم نزدیکترین کسشو به این حال بندازه ....

بدجوری حالم اول هفته ایی گرفته شد

خدایا عاقبت ما رو بخیر کن
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:38  توسط دختر مشرقی 

از بس مثل بزرگها رفتار کردم

الان شدم مثل بچه ها

دوست دارم بچه باشم

و دنیام پراز دیونگی و

هیجانهای اون

من آمادها م

تو چی.....

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 23:42  توسط دختر مشرقی  | 

.............

 

همیشه از یک چیز می ترسیدم

و اون

دقیقا همین سنی که درش قرار دارم

نمی دونم چرا؟

 فکر میکردم برابر پایان جوونی و ورود به بزرگسالی از نوع خاصش

پایان احساسات و......... همه چیز

از نوع اینکه واقعا خانم شدی و نباید .............

الان دیگه این حس وندارم بلکه تازه همه چیز ازعشق و احساسات

دوباره درمن جونه زده

هراسم به پایان رسیده

چون می دونم

این نیز بگذرد..........

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:23  توسط دختر مشرقی  | 

مادر بودن

 

تا حالا فکر نمیکردم مادر بودن اینقدر ها سخت باشه

مامان بخاطر

همه کارها، شیطنت ها، اذیت ها ونا فرمانی هام منو ببخش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 14:50  توسط دختر مشرقی 

کودکی

سالن پذیرایی تقریبا ال شکل بود وبیست تا پله داشت ،کمتر یا بیشترش واصلا یادم نیست     

 از طبقه اول میشد رفت طبقه بالا، یک دیواری باعث شده بود که  اون سمت دیده

نشه..........................................................

 

بهم گفت :را پله و یاد ته

گفتم: اره

گفت : یادته چقدر از راه پله سر می خوردیم پایین

من فقط لبخند زدم

گفت: یادت هست

با لبخند گفتم اره....

گفتم:از اونجا معلومه

گفت : اره

گفتم الان چه رنگی

گفت :سفید

گفتم: اون موقع ها آبی ملایم بود

..............................................................

آخ که چقدر دلم می خواست دوباره دستم به اون راه پله می رسید

یا کودکی بخیر
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 15:57  توسط دختر مشرقی 

بهار نارنج

 

از پنجره به بیرون نگاه میکنم

درخت نارنج و می بینم که هنوز از خواب بیدار نشده

نمی دونم چرا هنوز بهار نارنج های شهرمن از لاک خودشون

بیرون نیومدن

وهوا رو مست از بوی خودشون نکردن

هوا گرم ،حداقل 3۳ درجه ای هست

یک روز بهاری گرم

چرا این درخت احساس گرما نمی کنه

زمین قلبت احساس سرما می کنه یا از کسی ناراحتی

که بهار و واضح نشون نمیدی

مگه بازی لی لی

انگاری فصل بهار و جا گذاشتی وپات و انداختی تو خونه تابستون

بهرحال دلم، تنگ بهار نارنج ها ست

و هنوز بهار شهر من مست بهار نارنج ها نشده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 22:38  توسط دختر مشرقی 

چقدر باید بگم تا بفهمی

چقدر خودمو کوچیک کنم تا بدونی من......

مگه نمیگی چشات یک جوری شده...

تورو خدا از روی چشام بفهم

من دارم دق میکنم

باید بمیرم تا تو بفهمی من وجود دارم

و....................................................

نیستی که بخوای بخونی

خدایا حرفمو به دلش برسون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 12:4  توسط دختر مشرقی