![]() |
![]() |
|
| تو که نوشم نئی نیشم چرایی نمک پاش دلم ریشم چرایی |
|
بچه بودم سن وسالی نداشتم به یک مراسمی رفته بودم جایی برای نشستن نبود مجبور شدم جلو یک خانومی بشینم من: ببخشید خانوم پشت به شما کردم( نشسته ام) خانوم :حالا که کردی(با حالت طلب کارانه) از حرفی که بهم زد ناراحت شدم، عجب فرهنگ بالایی این خانوم داشت!!!!!!!!!!!!!!! تا مدتها متنفر بودم از بکار بردن این جمله با خودم می گفتم من مجبورم گاهی وقتها ....... پس لزومی به بکار بردن این جمله نیست ولی بعد ها فهمیدم،آدمها همه مثل هم نیستند همه شعور وفرهنگ بالایی ندارند پس،نباید همه رو به یک چشم دید هرچی مودبتر باشی ،فرهنگ خودتو نشون دادی وشعور وتربیت خانوادگی خودتو یک بار دیگه ............... من :ببخشید خانوم پشت کردم به شما خانوم:خواهش می کنم گلم ،گل پشت و رو نداره من:لبخندی زدم وگفتم :مرسی خانوم اشتباه را محکوم کن نه آنکه اشتباه از او سر زده /شکسپیر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 0:59 توسط دختر مشرقی |
|
|
با اینکه تصمیم گرفته بودم ترانه ها وشعر هایی رو که دوست دارم در آوای دل آپدیت کنم ولی بهتر دیدم این ترانه روکه سروش خونده اینجا بذارم / امیدوارم خوشتون بیادلطفا اگه می خواهید نظر بدید در ارتباط با پست قبلی باشه عاشق نبودی تو من عاشقت بودم در قبله گاه عشق بودی تو مبعودمآرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هر گز نیاسودم من با نفسهایم نام تو را خواندمکاش ای هوس ، بازم با تو نمی ماندم روزی که می گفتی من با تو می مانم روزی که دانستی من بی تو می میرم روزی که با عشقت بستی به زنجیرمبازنده من بودم این بوده تقدیرم خوش باوری بودم پیش نگاه تو هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو عاشق نبودی تو من عاشقت بودمدر قبلگاه عشق بودی تو مبعودمآرام و آسوده در خواب خوش بودی گفتم من ز بی توهرگز نیاسودم من با نفسهایم نام تو را خواندم کاش ای هوس، بازم با تو نمی ماندم عشق تو چون برگی در دست طوفان بوددل کندن و رفتن پیش تو آسان بود روزی به من گفتی دیگر نمی مانم گفتم که می مییرم گفتی که می دانم باور نمی کردم هرگز جدایی را آن آمدن با عشق این بی وفایی راعاشق نبودی تو من عاشقت بودمدر قبله گاه عشق بودی تو مبعودمآرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هر گز نیاسودم من با نفسهایم نام تو را خواندم کاش ای هوس ،بازم با تو نمی ماندم کاش کاش با تو نمی ماندم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 15:52 توسط دختر مشرقی |
|
|
دوستان عزیز وبلاگ همسایه اقدام به برگزاری مسابقه شعر نموده ،علاقه مندان جهت اطلاعات بیشتر می توانند به وبلاگ همسایه مراجعه نمایند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 18:57 توسط دختر مشرقی |
|
|
دفعه قبل ازمرگ گفتم بیشترمنظورم به مرگ لحظه هابودتا....بگذریم...بیشتر شما دوستان نظرخودتون در مورد مرگ گفتید ،یکی گفت :چرا باید به مرگ فکر کنیم،من می خوام بگم چرا نباید فکر کنیم، گرچه منظورمن از مرگ این نیست که تااز دنیا وزندگی خسته می شیم میگیم خدایا منو بکش،بمیرم واز دنیا راحت بشم..........گاهی وقتها خوبه فکر کنیم تا از غوطه ور شد نمون در این دنیا مادی جلوگیری بکنیم........این پست هم بی ارتباط با مرگ نیست بهتر دیدم به پیوست وادامه پست قبلی بزارم.........فقط نگید چرا از مرگ می نویسی.................................... وقتی می رم آرامگاه اصلا دوست ندارم پامو روی سنگ قبرها بزارم از بچه گی این عادتو داشتم حال نه به این خاطر که می ترسم ،نه .....برای احترام به مرده ها؟ شاید.......بگذریم .........بهترین واژه دوست نداشتن .......بچه تر که بودم با خودم فکر می کردم اصلا دوست ندارم از روی قبرمن کسی رد شه یا بشینه......الان برام مهم نیست........با خودم میگم برای مرده ،این چیز ها مهم نیست.یادمه بچه بودم شایدم نوجوون از اینکه مرده رو ژاپنی ها می سوزوندن می ترسیدم......یادمه 10 سال بیشتر نداشتم یکی از دوستام قبرستون زرتشتی هارو بهم نشون داد گفت ببین اون بالا رواونجاپر جسد که دفنشم نمی کنن ....اون روز فقط می خواستم برگردم خونه ....حس بدی بهم دست داده بودگرچه بعدش فهمیدم قدیمااین کارومی کردن. ولی حالا اینومی دونم برای مرده تفاوتی نداره که دفن بشه یا نه ما مسلمونها بنا بهدلیل احترام وحفظ شئونات مرده رو دفن می کنیم ودراحکام اسلامی آورده شده که مرده را باید دفن کرد ........... ...........یادم می آد وقتی قبرها رو می دیدم مخصوصا درنواحی خارج شهر با خودم می گفتم ...وحشتناک...اون موقع آرزو داشتم یک جا خوب شاید کناریک بید مجنون یا یک گل سرخ دفنم کنند .......یادم می آد بعضی قبر ها رو می دیدم که دور تا دورش حصار آهنیمی کشیدن...نمی دونید چقدر خوشم می اومد .....اون موقع دوست داشتم وقتی می میرم دورتا دور قبرمو حصار بکشند اون وقت هیچ کس پا روقبرم نمی زاشت.....اون موقع تصور قشنگی بود....... الان که فکرش می کنم خندم می گیره .....وقتی بمیری دیگه فرقی نمکنه کجا دفنت کنند داخل حیاط یک امام زاده .......با یک قبر چند میلیونی .....یا کنار بید مجنون ........یا بیابون ... اون موقع فقط اعمالمون که بدادمون می رسه حتی تصور سوزاندنجسد هم اذیتم نمی کنه ....اگه در آرامگاه قدم بزنید سنگ قبرهای قشنگی می بینید ،مثل یک کاخ کوچولو می مونه که مرده شاهزاده وحاکم اونسنگ قبر ......کنارشم یک قبر ساده سیمانی که یک سنگ کوچیک به اندازهایی که فقط اسمش وتاریخ فوتش نوشته شده.............شما چی فکر می کنید از کجا معلوم شاید صاحب این سنگ قبر ساده صاحب یک خونه بهشتی نباشه.........یادم با دوستام رفته بودیم به یک آرامگاهی ،اون آرامگاه به دو قسمت تقسیم شده بود یک محوطه بزرگ که قبرستون قدیمی بود ودر هم داشت وازقبرستون جدید جداشده بود ،از شانس ما اون روز در قبرستون قدیمی باز بود بعد متقاعد کردن بچه هاداخل شدیم قبرهای آجری که اکثرشون هم ترک برداشته بودن،برهوت برهوت بودبرعکس قبرستون جدیدکه سبز وپراز گیاه بود نوشته های سنگ قبرها هم نامفهوم بود وبدرستی خونده نمیشد یک ساختمون اجری گنبدی شکل هم دیده میشد که حدس زدیم قدیما مردشور خونه بود،.بدم نمی اومداز نزدیک می رفتم می دیدم ، مثل یک اثر تاریخی بود ودر واقع هم بود.....ولی نرفتیم ببینیم ،دوستان مایل بودن زودتراز اون قسمت خارج بشیم ....وارد قبرستون جدید شدیم بعضی از قبرها تصویرصاحب قبر بروشون حک شده بود...روی یک قبر جمله مادرم ......وبروی قبر کناری پدرم...با جملاتی در وصفشون نوشته شده بود .....درد ناک بود الانم که فکرش ومی کنم بد جور ناراحتم می کنه همین طور که قدم می زدم وفاتحه می خوندم نگاهم به سنگ قبری افتاد بالای سنگ فبر ایستادم صاحب این قبر درست همسن وسال خودم بود عکسشم بروی سنگ قبر حکاکی شده بود،همین جور نگاهم به قبر بود که صدایی شنیدم یک آقایی دو قبراون طرفتربایک بچه ایستاده بود منو صدا کرده بود :خانوم ،گفتم: بله،گفت اینقدر نوشته های سنگ قبرها رونخون عمرتون کوتاه میشه باورتون نمیشه خیلی جدی داشت این حرفها روبهم می گفت لبخندی زدم ویک نگاه به دوستم سمانه ،گفت خانوم دارم جدی میگم،اثبات شده است ،سری تکون دادم ودیگه چیزی نگفتم به طرف دوستم رفتم سمانه گفت چی گفت براش تعریف کردم گفت منم شنیدم ،گفتم چه ارتباطی داره یک دلیل منطقی بیار ....گفت:نمی دونم ، دستش گرفتم گفتم بدو که بریم با این اوصاف من زیاد تو این دنیا نیستم ،اون از خطوط کف دستم که نشونمی ده عمر کوتاهی دارم اینم ازامروز،سمانه ایستاد داشت گریه می کردگفت : دیونه....، یاد دوستم فرشته افتاده بودم که از روی خطوط دستم میزان عمرمو تشخیص داد بود وقتی گفت عمرت کوتاه.......خودش موندازحرفی که زده بود.ولی قبل ازدیدن دستم اصرار داشت که چنین مساله ایی واقعیت داره وتاکید داشت براین مساله.....اون روز لبخند آرومی بهش زدم،خودمم ازحرفی که زدجا خوردم گرچه اعتقادی به حرفش نداشتم....که یک هو فرشته بغلم کرد منو ببخش ....الهی من بجات بمیرم ،گفتم این چه حرفیه بلندشو ببینم خندیدمو گفتم باشه اگه مردم تو باید از بچه من نگهداری کنی....تازه خانوم خانوماگفت باشه قول میدم بعدشم هر دوتا مون زدیم زیر خنده.حال نکنه واقعا عمرمم کوتاه(چشمک).................... راضی به رضای خدام ............خودشخواسته دلمو می دونه ........... الهی اگه قراره عمری بکنیم عمری با عزت باشه ،حال کوتاهی یا طولانی بودنش مهم نیست یک سوال از نظر شما مرگ چه رنگی ؟شما مرگ وچه رنگی می بینید؟ التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 0:19 توسط دختر مشرقی |
|
|
روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.))دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست
سلام دوستان خوبم .........عزاداری هاتون قبول....التماس دعا لطفا برای همون پست قبلی نظر بزارید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 10:32 توسط دختر مشرقی |
|
|
مرگ!این واژه برای شما چه معنایی داره؟ مردن ، موت،،فنا ،از بین رفتن حیات وفقدان تظاهرات حیاتی و یا............... یکی می گفت وقتی تمام سلول های بدن ازبین بره اون موقع مرگ آدمی فرا می رسه(پیری) تا به حال به مرگ لحظه ها فکر کردید؟! چرا ما آدما وقتی کسی دیگه تو دنیا نیست مرده می پنداریم. آیا من ،لحظه به لحظه پیش چی میشه؟ به کجا میره! ما آدما عادت داریم یکی میمیره براش گریه می کنیم ،در حالیکه خودمون در این ثانیه ها و لحظات قبل می میریم بدون آنکه متوجه باشیم.یکبار مطلب جالبی دراین باره خوندم: گریه وصدای نوزادی کی در من مرد و واژه ها از چه وقت مثل جوانه های تازه رسته دروجودم شکفتند ،چرا تا به حال در سوگ نوزادی خود اشکی نریخته ام؟ آن دختر بازیگوش با آن دستهای وپاهای کوچک وچشمان بی تابی که عاشق عروسک و بازی بود کی با هستی ام خداحافظی کرد وجوانی من در کدام لحظه مرد وجای خود را به میانسالی داد؟ باید به این مرگ های مکررکه هریک در خود تولدی پنهان داشته اند فکر کنم............... شما هم فکر کنید مطمئنا به نتایجی می رسید |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 0:5 توسط دختر مشرقی |
|
|
درطی درج توهین آمیزنشریات کشورهای غربی به ساحت مقدس پیامبر اسلام (ص)من به نوبه خودم انزجارخود را از این عمل وقیحانه اعلام می نمایم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 19:0 توسط دختر مشرقی |
|
|
السلام وعلیک یا ابا عبدالله الحسین بوی محرمش می آد خیمه و پرچمش می آد فرشته ازتو آسمون برای ماتمش می آد رقیه دخترش می آد صدای مادرش می آدتشنگی با لبش می آد حسین با زینبش می آد شاهزاده ای جوون می آد عباس پهلون می آد یک طفل زیبایی می آد صدای لالایی می آد مسافرای کربلا دارند می رند به مهمونی دلو بزن به غافله اگه می خوای جانمونی، فردا چراغ و پرچم ها اسبابهای محرم ها بگیر رو دوشت علم و دیونه کن یک عالمو توی صف زنجیرزنان آقا تماشات می کنه اگه یک قطره عاشقی وصله به دریات می کنه آقا تماشات می کنه کنار هر سقا خونه به تشنه ها آب بنوشون بچه های کوچولورو لباس سقا بپوشون به تشنه ها آب بنوشون بوی محرمش می آد خیمه و پرچمش می آد فرشته ازتو آسمون برای ماتمش می آد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 14:18 توسط دختر مشرقی |
|
|
برای این پست نامه ئ عاشقانه ئ جبران خلیل جبران به می زیاده را درنظرگرفتم .نگاه جبران به معشوق به مانند نگاه جلاالدین رومی است زیرا مولانا گفته است"زن معشوقه نیست بلکه نور خداست". شاید جالب باشه که بدونید می زیاده در یکی ازنامه هایش به جبران می نویسد : جبران! ما درباره ئ ازدواج اتفاق نظر نداریم اما من به اندیشه هایت احترام می گذارم و صداقت تو را می شناسم تو ازاندیشه هایت به طرز شرافتمندی دفاع می کنی.من نیز در این باره با توشریک هستم ..........اینم هم خوبه که بدونیداین پیوند عاطفی حاصل بیست سال کشمکش روحی ومعنوی است درحالیکه هیچ یک ازآنان یکدیگررا ندیده بودندجزئ درعالم فکروخیال زیرا جبران درمغرب ومی زیاده درشرق بسر می بردند.می درزندگی جبران ،دوست ویارالهام بخش وخواهرروحانی و خویشاوند و وسیله ئ اتصالش با وطن وشرق بشمار می رود.عشق بین این دو یک عشق جاوید وآزاد بشمار می رود............. نامه ات برروی انبوهی از نامه ها بود و تو دانی چون نامه ای ازدخترکوچک ودوست داشتنی دریافت کنم همه ئ نامه ها درچشمان من متلاشی می شوند نشستم و با خواندن آن گرم شدم لباسم را عوض کردم و برای دو وسومین بار خواندم. مریم من هرگز شراب مقدس را با شرابی دیگرنمی آمیزم .در این لحظه تو با منی .تو من هستی ای می اینجا هستی .اینجا من دارم از تو سخن می گویم اینجا و من دارم با تو سخن می گویم .با زبانی بزرگتر از این زبان با قلب بزرگت سخن می گویم .با زبانی بزرگترازاین زبان با قلب بزرگت سخن می گویم و می دانم داری گوش فرا می دهی . می دانم تفاهم داریم وخواهیم داشت و می دانم دراین شب به عرش خدا نزدیک ترخواهیم شد.خدا را سپاس می گویم .خدا را سپاس می گویم زیرا غریب به سرزمینش بازگشت و مسافربه خانه ئ پدرو مادرش بازگشت دراین لحظه فکر زیبا وبا ارزش برمن خطور کرد. پس گوش کن ای کوچک زیبای من اگردرآینده با یکیگر قهر کردیم نباید همچون گذشته ازیکدیگر جدا شویم .علی رغم قهر کردن باید زیر یک سقف بمانیم تا ازقهرکردن بیزارشویم و بخندیم یا قهر از ما بیزار شویم و بخندیم یا قهرازما بیزار شود ودرحالی که سرش را تکان می دهد برود نظر تو دراین باره چیست؟...................................... فکرمی تواند چنین چیزی را بگوید علی رغم اینکه اوسبب همه قهرهاست لکن نمی تواند با مقیاس کلامش اندازه گیری کندونمی تواند قلب را با ترازو منطق خود وزن بکند.دختر کوچکم را دوست می دارم اما به مدد منطق نمی دانم چرا؟اصلا نمی خواهم با عقل چنین چیزی را بدانم .کافی است که او را با روح وقلبم دوست بدارم .کافی است که سرم را بر روی شانه اش بگذارم زیرا افسرده وتنها وغمگین هستم ودر کناراو شاد می شوم .کافی است که با او به سوی قله ئ کوه را بروم وگاه به اوبگویم تو دوست من هستی.من همه ئ مردم را به یک اندازه دوست می دارم.بدون اینکه کسی را برگزینم.من همه را به یک اندازه دوست می دارم .دوستشان می دارم زیرا از روح خدایند اما برای هردلی جهتی است که درلحظات تنهایی بدان روی می آوردبرای هر دلی صومعه ای است تا درآن آسایش یابد وبرای هرکسی قلبی است که مشتاق پیوند باشد تا ازایمنی بهره یابد یا دردهای زندگی را فراموش کند.چند سالی است احساس می کنم قبله قلبم را پیدا کرده ام احساسم یک حقیقت ساده واشکار و زیبا بود ......اینک چیزی بر پایان شب نمانده است اماآنچه می خواستم بگویم بسیار کم گفته ام بهتراست تا صبح درسکوت سخن بگوییم وصبح هنگام دفترکوچک دوست داشتنی ام را برای انجام کارهای بزرگ کنارم بگذارم آنگاه پس ازانقضای روز و مشکلات آن دوباره به این مقام بازخواهیم گشت تا به گفتگوی مان ا دامه می دهیم .اینک پیشانی ات را نزدیک کن ............................................خداوند به تو برکت دهد! خداوند هرروز وهرشب تو را حفظ کند!......خداوند تو را برای دوستت نگه دارد! "الهی به حقانیتت قسم همه جوانهای ما رو عاقبت به خیر بفرما"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 0:13 توسط دختر مشرقی |
|
|
دلهایتان را به آنچه از دست رفته سرگرم مدارید ودراندیشه ئ آمادگی کارهایی باشید که به آن نرسیده اید/امام صادق/(ع) التماس دعا /دختر مشرقی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 22:3 توسط دختر مشرقی |
|
|
رویاهای شرقی به جا مانده آدرس الکترونیکی دخترمشرقی رویا های شرقی به صندوق سپرده شده |
| درباره وبلاگ |
شخصی گفت:می خواهم خدا را ببینم .به او گفتم اگر به تو خدا را نشان بدهم ،لجاجت نمیکنی؟گفت :نه.گفتم به قانون"عمل وعکس العمل "توجه کن،قطعادر پشت پرده خبری
است که وقتی نواختی خواهند نواخت. *مرحوم استاد علامه محمد تقی جعفری سلام ،دوستان مهربان ، به سرای دختر مشرقی خوش آمدید. بروز رسانی های وسط هفته وبلاگ رویا شرقی شامل مناجات و ترانه یا قطعات ادبی می باشد. وفقط مطالب بروز شده روز جمعه فقط مد نظر برای نظر خواهی می باشد به همین علت است که نظرات وسط هفته غیر فعال می باشد.عطر گل یاس بدرقه را ه شما مهربان دوستان .........التماس دعا |
|
RSS
|