![]() |
![]() |
|
| تو که نوشم نئی نیشم چرایی نمک پاش دلم ریشم چرایی |
|
برانگیختگی پیامبر بزرگ اسلام، حضرت محمد مصطفی (ص) بر جهان و جهانیان مبارک باد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 3:23 توسط دختر مشرقی |
|
|
گاهی وقتها پیش می اومد، موضوع بسیاری از وبلاگهایی که می خوندم در مورد دوران کودکی و بچه گی بودهمیشه این جمله رودر کامنت دونی (قسمت نظرات) می نوشتم ..... من دوست ندارم بچه بشم و به دوران کودکی بر گردم تا اینکه یکی از پست های فاطیما جون خوندم ..............یکباره حس کردم چرا خیلی ها دوست دارند کودک باشن ......بطور کلی این حس به من هم دست داده بود منم دوران کودکی و دوست دارم چون وقتی بچه ایی قلبت مثل آدم بزرگا نمی شکنه اگه بشکنه اثری از ترک دیده نمیشه چون راحت ترمیم میشه ،اما آدم بزرگا، گاهی وقتها هر کاری هم بکنی تَرکهای قلبش برای همیشه جاش می مونه......................بچه ها کینه رو نمیشناسن............... غم بچه ها گاهی با یک شکلات شاید رفع بشه .اما بزرگتر که میشی خواه و ناخواه غم جزی از وجودت میشه و یک مَن عسل هم فایده ایی نداره برای از بین بردن غم.......... بچه که هستی هر کاری که بکنی بحساب بچگیت می زارن و میگن بچه بود اما خدا نکنه یک آدم بزرگ کاری و بکنه ......باید تقاص کاری و که کرده باید پس بده بچه ها تقاص کاری و که حتی به اشتباه و از نادونی خودش انجام داده تقاص کاری و شاید حقشم نباشه که................بچه ها عاشقن، عاشق زیباترین چیزها و بهترینای دنیا آدم بزرگ ها هم عاشق هستند عاشق چیزایی که حتی بهشون رنج هم می رسونند...... بچه که هستی دنیا رو جور دیگه ایی می بینی .............پاک ..........پاک................. یک دنیا بچگی هست و یک دنیا پاکی آدما، بچه که هستند خیلی پاکند ولی همین بچه های پاک بعضی هاشون که بزرگ میشند ازگرگ وکفتارهم بدتر میشن/.بچه هاهر کاری بکنند هر مشکلی و حتی با دست خودشون هم بوجود بیارن یک کسی هست که دستشون بگیره و کمکشون کنه ....
اماآدم بزرگا چی گاهی مجبورند در دریای مشکلات دست و پا بزنند..... دریغ از یک غریق نجات!!!!!!!!!معمولا آدم بزرگا دل اینوندارند که بچه ها رو اذیت کنند قلبشو بشکنند،یا باقلبش بازی کنند خدایا ...............هنوزم میگم نمی خوام کودک (بچه )باشم........... ولی..................می خوام یک آدم بزرگ ولی بچه باشم.............. روح و روان بی دغدقه یک کودک رو به من اعطا فرما
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 6:30 توسط دختر مشرقی |
|
|
اگر راه حياء مي پيمودم، بايستي از خواستن و دعا نمودن دست مي كشيدم. اما آنگاه كه شنيدم گناه كاران را به درگاهت فرا خوانده اي و به امتثال ندايت آمدم و به عواطف تو، اي مهربان ترين مهربانان. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 21:46 توسط دختر مشرقی |
|
|
"دختر دختر تاج سر" "پسر پسر قند عسل" نظر شما چیه ؟کدوما شیرین ترند/چشمک شاید حق با شماست مگه فرقی می کنه؟ ولی خوب واسه خیلی ها فرقه میکنه! من یک دوستی دارم 4 تا دختر ند،برادری هم نداره. یک بار که عکس پسر دایش و آورده بود یه فکری بسرم زد با خودش هم درمیون گذاشتم اونم قبول کرد .خلاصه قرار شد من عکس و به بچه
ها نشون بدم وبگم این برادرزهره هست . یک روز رو به نسرین هم اتاقیم کردم و گفتم:
نسرین،عکس داداشی زهره و دیدی ؟ نسرین با تعجب داداشی ؟ مگه اون داداش داره .....گفتم
خوب آره .....اسمش نیما ، نمی دونی چه نازیه سه سالش هم بیشترنیست . رو به زهره کردم :
بروعکس نیما رو بیار؟ نسرین به محض دیدن عکس نیما شروع کرد به شکر گذاری ،خدا رو
شکر ،خدا رو هزار مرتبه شکرالهی - با بات گناه داشت ، بیچاره فقط دختر داشت اونم 4تا!!!! وارث اسم نداشت!!!!!!!! من که دیدم اون ول به کن ماجرا نیست واز طرفی می دونستم زهره دختر حساسی هر آن ممکن
اشکش در بیاد حرف نسرین و قطع کردم و گفتم اون عکس پسر دایی زهره ،فقط خواستیم شوخی
کرده باشیم و چیزی نگفتم چون می دونستم نسرین فرهنگ و تفکرات خودش و داره و بحث کردن
با اونم پیش زهره بی فایده واز طرفی هم درست نیست ................اونم انگار نه انگار که اون
حرفا رو زده. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 0:33 توسط دختر مشرقی |
|
|
مطلب زیر و چند ماه قبل نوشته بودم ، یک بار گفته بودم بعضی از حرفا و نوشته ها تاریخ مصرف ندارند هرچند یک بارتازه میشند، صدای فریاد زن و می شنوم نمی دونم از کدوم یک ازآپارتمانها بگوش می رسه ،جیغ و فریاداش دل آدم و به درد می آره ،اشک توچشام جمع میشه ................شروع می کنم به گریه کردن زیر لب هم زمزمه می کنم الهی دستت بشکنه ،کاری که از دستم بر نمی آد، اصلا قانونی هم وجود نداره و نه حمایتی، فقط می دونم گاهی وقتها به حیوونها بیشتر بها داده میشه ! فقط دعا می کنم تا زودتر جنون مرد تموم بشه و زن رهایی پیدا کنه.........خدا جون خودت به داد بی پناهان برس.........: زن در اندیشه پرواز مرد دراندیشه شکستن بال پرواز زن در اندیشه رهایی مرد در اندیشه به قفس کشیدن زن زن ، می روم مرد ، باید بمانی زن، جایی برای ماندن نیست مرد، تا زمانی که گیسوانت به اندازه دندانهایت سفید شود باید بمانی زن در اندیشه اینکه دگر دندانی در دهانش باقی نمانده است پس حالا وقت رفتن است!!!!! نوشته توسط دختر مشرقی |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 0:7 توسط دختر مشرقی |
|
|
خدایا بهم قدرت وتوانایی بده تا بدی ها و خوبی های زندگی
رو از هم تشخیص بدم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 7:3 توسط دختر مشرقی |
|
|
* داداشی :مامان مسافرت نمیریم / مامان:می ریم، داداشی : کجا/ مامان: شاید کرمانشاه داداشی: من نمی خوام ،چه خبر اینقدر جنوب میریم.مامان : کرمانشاه که جنوب نیست! داداشی : چرا هست . کرمان و دیدی بالاش کرمانشاه /مامانی: تو اول برو درک جغرافیا تو بالا ببر. *دختر سه ساله همسایه بعد دیدن کلی از کارتون های کمپانی های dream works ، WALT DISNEy،golry film(کارتونهای رمانتیک) گفت: کاش که منم عروس شم ، برام دعا کنید منم عروس شم حالا نمی دونم عاشق گرت شده در شمشیر جادویی یا استهفان در باربی وبه چه حسابی این حس بهش دست داده *یکبار به هرچی نورون ونورگلیا وهر چی سیستم عصبی لعنت فرستادم که هر چی می کشم از آنهاست،بابا عصبی بودم یک چیز گفتم ...........................................، گرچه هنوز ته دلم باهاشون صاف نیست. *هیچ وقت شده با خودت رو راست باشی بعدشم بفهمی چقدر شخصیت پیچیده ایی داری ، خودتم ندونی چه جور آدمی هستی وای به حال دیگران.
* گاهی وقتها خیلی از حرفا قشنگ ......ولی با تمام این وجود این حرفهای قشنگ واس همون قصه ها خوب ..........تو همان قصه ها با تمام زیبایی ها باید بمونه.....چرا؟ چون خیلی حرفا واس همون دنیای قصه هاست و جایی در عالم واقعیت نداره........ * خیلی وقتها به خودم میگم چرا در برابر کارای آدما اینقده سکوت می کنم /شایدم اشتباه می کنم ...ولی از اینکه طرف مقابل فکر کنه حالیم نیست از خودم بدم می آد. *پست قبلی از جهاتی متفاوت تر با همیشه بود از این جهت که بسیاری از دوستان قدیم غایب بودن ،دیگه اینجا حال و هوای قدیم و نداره ولی خوب از طرفی هم دوستای جدیدی اضافه شدن.........بهرحال آدمی برای بقا باید با شرایط حال سازگار بشه.............
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مرداد 1385ساعت 0:4 توسط دختر مشرقی |
|
|
لیلة الرغائب، شب آرزوها ست (شب اولین جمعه ماه رجب که برای مردگان خیرات کنند) *شب در خواست حاجات* ای خدائی که مالک حاجتهای فقیران و دانا به اسرار خاموشانی هر سوا لی را همان لحظه می شنوی و پاسخش را آماده داری ای خدا وعده های تو همه صادق و نعمت فراوان و رحمت وسیع است پس از تو در خواست می کنم که بر محمد و آل محمد درود فرستی و حوایج مرا در دنیا وآخرت بر آوردی که البته تو بر هر چیزی توانایی حاجات شما روا ............التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 2:6 توسط دختر مشرقی |
|
|
**روز موعود فر ا خواهد رسید روزی که میله های زندانها شکسته خواهد شد **
*و فلسطین آزاد خواهد گشت* |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 0:19 توسط دختر مشرقی |
|
|
رویاهای شرقی به جا مانده آدرس الکترونیکی دخترمشرقی رویا های شرقی به صندوق سپرده شده |
| درباره وبلاگ |
شخصی گفت:می خواهم خدا را ببینم .به او گفتم اگر به تو خدا را نشان بدهم ،لجاجت نمیکنی؟گفت :نه.گفتم به قانون"عمل وعکس العمل "توجه کن،قطعادر پشت پرده خبری
است که وقتی نواختی خواهند نواخت. *مرحوم استاد علامه محمد تقی جعفری سلام ،دوستان مهربان ، به سرای دختر مشرقی خوش آمدید. بروز رسانی های وسط هفته وبلاگ رویا شرقی شامل مناجات و ترانه یا قطعات ادبی می باشد. وفقط مطالب بروز شده روز جمعه فقط مد نظر برای نظر خواهی می باشد به همین علت است که نظرات وسط هفته غیر فعال می باشد.عطر گل یاس بدرقه را ه شما مهربان دوستان .........التماس دعا |
|
RSS
|