![]() |
![]() |
|
| تو که نوشم نئی نیشم چرایی نمک پاش دلم ریشم چرایی |
|
باغ بسیار زیبایی پر از گل های زیباو خوشبو و درختان بلند وسبز و خرم بود این باغ ، باغبان با ذ وق و خوش سلیقه ای داشت که هر روز صبح زود ساعتها به گل ها ودرختها می رسید..علف های هر روز را هرز می کرد.یک روز صبح زود که هوا کاملا روشن نشده بود باغبان بنا بر عادت همیشگی در باغ قدم می زد و به گل ها و گیاهان می رسید تا اینکه به بوته گل سرخ زیبایش رسید. بلبلی را دید که روی بوته گل سرخ نشسته و آواز قشنگی می خواند و در میان آواز سرش را میان یکی از گل ها می کند ودو باره سر بر می دارد وآواز می خواند.بعد از اینکه کمی آواز خواند دوباره سرش را میان گل ها می کند و آواز می خواند و همین کار باعث می شود که گل سرخ پرپر شود. باغبان آن روز گلبرگهای پر پر شده را بر داشت برداشت و سراغ بقیه ئ کارهایش رفت.روز بعد دوباره وقتی صبح زود به آنجا رسید باز بلبل را دید که یکی دیگرازگل های سرخ را پرپر کرده وازبوی گل مست شده وآواز می خواند . باز هم بلبل تا حضور باغبان را حس کرد پرواز کرد و رفت .باغبان از اینکه می دید گل های نازنینش یکی یکی پر پر می شود خیلی غمگین شد.روز سوم باز هم وقتی باغبان دید که بلبل مشغول آواز خواندن و بوییدن گل سرخ است و برگ های گل بیچاره هم پای بوته ریخته دیگر طاقت نیاورد و از دست بلبل عصبانی شد و گفت :- وقتی این بلبل گلهای مرا پر پر می کند و از آزادی خودش سوئ استفاده می کند باید به قفس بیافتد!روز بعد دام را گذاشت و بلبل را گرفت ور قفس زندانی کرد و گفت:-گل های نازنین مرا پریشان کردی و قدر آزادی خودت را نفهمیدی حالا اینجا بمان تا بدانی که دیگر از این کارها نکنی!بلبل جواب داد:-ای بی انصاف! همین که مرا حبس کردی و نمی گذاری که روی گل را ببینم جان مرا آزرده کردی و دلم راشکستی .تو که نمی گذاری در گلستان بگردم و مرا دل خسته کردی .آنوقت از مکافات عمل حرف می زنی :؟اما آیا با خودت فکر نمی کنی که اگر مکافاتی باشد مکافات تو بیشتر از من است؟چون که من گلی را پریشان کردم ولی تو دلی را شکستی!باغبان به فکر فرو رفت سخن بلبل به دل او نشست واز جواب اوخشنود شد و بلبل را از قفس آزاد کرد.بعد از چند لحظه بلبل به مرد باغبان گفت :- ای باغبان مهربان حالا که تو در حق من نکویی کردی من هم کار خوبی در حق تو می کنم .بدان که زیر همین زمین که کنار بوته گل سرخ است کوزه ای پر از سکه های طلا و جواهر وجود دارد که سالها ی پیش در زمین مدفون شده است .بردار و خوشحال باش.باغبان اول تعجب کرد ولی وقتی زمین را کند کوزه بزرگی از سکه های طلا پیدا کرد .بسیار خوشحال شد واز بلبل پرسید:- بلبل عزیز از نیکویی تو متشکرم !اما به من بگو که چطور کوزه طلا را زیر خاک دیدی اما دامی را که من برای تو پهن کرده بودم ،ندیدی و گرفتار شدی ؟بلبل که مست بوی گل بود گفت:آری ،دلیلش دو چیز است: یکی این که هر قدر کسی دانا و هشیار باشد گاهی روزگار و قضا و قدر او را گرفتار می کند .و یگر این که چون من به کوزه طلا علاقه ایی ندارم به آن تو جه نکرده اما چون عاشق گلم به هوای آن گوش وهوش خود را از دست دادم و دام تو افتادم. کلیله و دمنه *التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 19:13 توسط دختر مشرقی |
|
|
رویاهای شرقی به جا مانده آدرس الکترونیکی دخترمشرقی رویا های شرقی به صندوق سپرده شده |
| درباره وبلاگ |
شخصی گفت:می خواهم خدا را ببینم .به او گفتم اگر به تو خدا را نشان بدهم ،لجاجت نمیکنی؟گفت :نه.گفتم به قانون"عمل وعکس العمل "توجه کن،قطعادر پشت پرده خبری
است که وقتی نواختی خواهند نواخت. *مرحوم استاد علامه محمد تقی جعفری سلام ،دوستان مهربان ، به سرای دختر مشرقی خوش آمدید. بروز رسانی های وسط هفته وبلاگ رویا شرقی شامل مناجات و ترانه یا قطعات ادبی می باشد. وفقط مطالب بروز شده روز جمعه فقط مد نظر برای نظر خواهی می باشد به همین علت است که نظرات وسط هفته غیر فعال می باشد.عطر گل یاس بدرقه را ه شما مهربان دوستان .........التماس دعا |
|
RSS
|